می خواهم بدوم با بیشترین سرعتی که دارم می خواهم از اینجا دور شوم . راه دیگری برای اینکه جلوی بغضم را بگیرم هیچ راه دیگری بلد نیستم . من مقصدی ندارم می خواهم بدوم برایم مهم نیست وقتی پاهایم خسته می شوند و میاستم . کسی نباشد که سرم را روی شانه هایش بگذارم دستانش را بگیرم یا خودم را توی بغلش با آرامش رها کنم . برایم مهم نیست وقتی که میدوم کفشم گلی بشود آب به پاچه های شلورم شتک بزند سرما صورتم را سرخ کند .یا هر اتفاق دیگری بیافتد .فقط می خواهم دور شوم .دور دور دور............ به جایی برسم که اگر بغضم ترکید کسی صدایش را نشنود . خاطره ای یا حادثه ای صدای شکستن بغضم را بیشتر نکند.
اتفاقی نیافتاده .جهان هستی تغییر شگرفی نکرده که باعث شده باشد بغش را گلویم را مرز خفه شدن من ببندد. من ........... خود من حالم را نمیدانم .....................................................................................................نه حرف هایمان
دیگر حتی به اندازه برج های بالای شهر هم زیبا نیست
چه برسد به زیبایی شعر و پروانه و شاید شمع
***
إ!دیدی باز قرارمان را
سر آن کوچه لبریز از سادگی
از یاد بردی!
دیدی باز مرا به اندازه
تمام ثانیه های رود خانه
منتظر گذاشتی و تلفن نزدی
دیدی؟؟
اشکال ندارد گریه نکن
خیالات من مثل شهر پشت دریای سهراب
از شهر واقعیت هزاران میل بدور است
بیا اصلا باهم سوار قطار می شویم
می رویم تا آن جا که من با شم و تو و خیال
آن جا که هنوز کوه شروع نشده باشد
آن جا که دریایش کوسه ندارد
می رویم آن جا که
لا اقل خیالاتمان فرمول و قانون نخواهد
آه، ای کاش به همین آسانی بود
اما،نه!
نیست به خدا که خیلی هم سخت است!
بیا باز حرف های زیبا بزنیم
حرف هایی به زیبایی شعر،پروانه شاید هم شمع
پ.ن: این شعر حدود دوسال پیش سروده شده است .خیلی دوستش دارم؟!!
صدای سکوت نمناک رود خانه
تن یخ بسته سکوت را ملامت می کرد
و صدای برف های نا باریده
قصه زمستان را،غریب حکایت می کرد
درختان به یاد بوسه شهوت زده ی
برف ،عریان به انتظار بودند
و زمین ترانه یلدا از سر گذرانده
به انتظار تازگی زمستان می ماند
دی نماز گمشده برف می خواند
و در امپراطوری زمستان
انتظار جریان دارد
و شاهزادگان سپید زمستان
به سوی انتظار فرود می آیند
و من زاده زمستانم
زاده فرمان روای فصل ها
زاده سپیدی شاهزادگان زمستانم
زاده حکایت غریب قصه زمستانم
صدای شیون ذوب برف های باریده
از وداعی هلاکت بار حکایت می کند
سربازن سپند مغرور
به بدرقه امپراطور فصل ها می رود
آه که چه وداعی چه وداعی
درختان عریان
چارقد شکوفه بر سر از هجرت زمستان
سبز گریه می کنند
شاهزادگان کوهستان نشین زمستان
اشک رود هاشان جاری
به طبیعت گسسنده بهار
خروشان گلایه می کنند
و زمستان با غرور با انقلاب طبیعت
در فاصله میان
تبعید و اجبار و عادت
به ماورای قاب من می رود
و من زاده زمستانم
زاده حکایت غریب قصه زمستانم
زاده فرمان روای فصل ها .........
فراز انصاری (سروش هدایت راد)
خودتان را خسته نکنید .تیتری که زدم هیچ ربطی به آن چیزی که می خواهم بنویسم ندارد . الان به شدت در حال آتش گرفتنم . نه به خاطر اینکه تهییه کننده آب پاکب را ریخته است روی دستم .نه چون به حمد الله آن قدر از میزان کمبود شعور در وجود تهییه کنندگان فیلم کوتاه آگاهی دارم که بدانم که چه چیزی رت می پسندند و چه چیزی را نه!
شدت حسرت من از عکس صفحه 20 مجله 40 چراغ است. من به شبنم در ویش جسودیم می شود . نه بخاطر اینکه در فیلم کیمیایی بازی کرده . نه بخاطر اینکه با کیمیایی مصاحبه کرده. به خاطر اینکه کیمیایی او را به طور محسوس متفاوت می داند.
آن چیزی که باعث بالا زدن حسادت من تا مرحله اعتراف شده است . این است . واگرنه من عقده بازیگری ندارم. به لطف خدا هم به انداره کافی مصاجبه کرده ام . در مورد عکس هم ترجیح میدهم به عنوان مشاور کارگردان مابین مهر جویی و بیضایی به عنوان فیلمنامه نویس باستم .البته جای بسی خوشحالی اسنت که مسعود کیمیایی متوجه وجود تفاوت در نسل ما شده است .اما من نمی توانم جلوی حسادت خودم را به شبنم در ویش بگیرم . واز آنجا که در ایران هیچ چیزمان به هم ربط ندارد . تصمیم دارم چون به شبنم درویش حسودیم می شود خرخره اسکورسیزی را گاز بگیرم زیر چشم هیچکاک بادمجون بکارم! لج کوبریک را در بیارم
پ.ن: فکر نکنید من با کوبریک ، اسکورسیزی و هیچکاک مسکل دارم . اتفاقا هر سه تا مورد علاقه من هستند . البته امیر پهلوان را از اسکورسیزی بیش تر دوست دارم
پ.ن: من بازم به ش.د حسودیم می شه
پ.ن : راستی پست قبلی رو بخونید حتماتقدیم به دختر خاله ام ندا
دارم ذهنم را برای پیدا کردن یک خاطره ماندنی کندو کاو می کنم.خاطره ای که وقتی اسمش را می شنوم یاد آن خاطره بیافتم. 4
یا شاید هم 5 سال از من بزرگتر است بچه بودم شاید دبستانی .یادم نمی آید چرا اما یادم می آید قرار بود ندا مواظب من باشد به نوعی مرا سرگرم کند . از ان لطفهایی که معمولا در مهمانی ها بچه های بزرگتر باید در حق بچه های کوچک تر انجام بدهند . ندا آن روز این لطف را طبق این سنت دیرین و جسنه در حق من انجام داد.در حالی که من شاید انتظار عروسک و شانه کردن موی عروسک و خلاصه از این چیزهای حال به هم زن داشتم یک دفعه با سیل انبوه ماشین های اسباب بازی مواجه شدم . یادم نیست تا کی با ندا ماشین بازی کردیم اما یادم می آید خیلی خوش گذشت.شاید بیش تز ار بازی با یک پسر بچه هم سن و سال خودم(ندا به خدا اغراق نمی کنم)
روزها گذشته آن دختر 10/11 ساله آن روز شده یک دختر خانوم 24/25 ساله که دارد می رود .ساله که دارد می رود به آن سوی آب ها . دوستانم که می روند من ناراحت می شوم هنوز که هنوز وقتی یتد رفتن دایی رضایم (تک دایی ام)از ایران میافتم آرام اشک می ریزم.وقتی یاد سپهر میافتم کلافه می شوم .سپهر گریه و ناراحتی برای حال آن روز ما واژه مناسبی نیست.آن روز شاید تکه ای از روح من رفت تا کانادا تا ونکوور .
حالا ندا دارد می رود . به مرور یاد گرفتم آن قدر احساساتی نشوم که گریه کنم.امشب که برای خداحافظی رفتیم همه چیز به شوخی گذشت اما وقتی بیرون آمدیم روحم سنگین بود .
مسافرهای سفر های دور معمولا هزینه ای را برای اضافه بار میدهند .اما یک اضافه باری هم هست که هزینه اش مالی نیست .اضافه باری به اسم دلتنگی.من همیشه عاشق این بودم که به فرودگاه بروم و آدم ها را نگاه کنم بخصوص برای اینکه ببینم چطور این هزینه را می دهند.
به شخصه از این هزینه چندان خوشم نمی آید.اما ظاهرا گاهی چاره اینیست جز پرداخت آن و اعتراف به اینکه جاده های پیشرفت در این سرزمین ظاهرا بن بست است برای آن ها که اهل قدم گذاشتن در راه پیشرفت هستند راهی به جز میان بر و پرداخت هزینه نیست.
ترانه های خداحافظی
ترانه های خداحافظی زیادی نوشته شده است اما بنا به دلیلی فقط ترانه مسافر آریان را می نویسم و دیگر هیچ........ و تقدیم می کنم به .سپهر سامان .دایی و زن داییم و کامران و شب نم که بزودی آن هم می روند .به امید دیدار همه شما ها بچه ها دلم برایتان تنگ می شود. به خصوص ندا که فردا شب می رود.
جاي لبخند اقاقي بين گل هاي تو باغچه
گل لبخند تو مونده توي عكساي رو طاقچه
هنوزم عطر تو داره درو ديواراي خونه
حتي گنجشكاي خونه مي گيرن بي تو بهونه
چه سكوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر واسه
واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر
دل من تنگ مسافر
دل خستم بي قراره . بي قراره توي سينم
نمي خوابه تا كه حتي بشه خوابت بينم
كي ميشه وقت رسيدن وقت ديدار دوباره
روي ماه تو رو ديدن وقت لبخند ستاره
چه سكوتي داره خونه بعد گريهاي آخر واسه
واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر
دل من تنگ مسافر
دفعتا اگر شاخصههاي ادبيات پستمدرن مشخص تر ميبود بسيار ساده تر مي توانستيم وارد بحث درباره اين سبك از ادبياتشويم. اشتباه نكنيد! مشخص است اما درست مثل ساختار نامشخص و نامعلوم اين شيوه از نوشتن، هنوز بخش عمده اي از متفكران پست مدرن اعم از ايهاب حسن، بودريار، دلوز و نيم دوجين از اين فيلسوفان نتوانستهاند ساختاري مشخص و معلوم براي پستمدرنيسم بيابند و به بياني ايجابي شايد بتوان پست مدرنيزم را به مثابه اقيانوسي فرض كرد كه درآن همه چيز مي توان يافت: از لنگ كفشي كه قرار بود در بيابان جزو غنايم محسوب شود تا شيرمرغ و جانآدميزاد. پس انتظار نداشته باشيد كه يك نويسنده پستمدرن بتواند شاخصههاي اين سبك از ادبيات را برايتان بازگو كند تا شماي خواننده در پايان خوانش متن نتيجه اي را براي ذهن سنتي و يا حتي مدرن خود مصادره كنيد. از اين حيث ميتوان گفت براي فهم يك متن پستمدرن بايد به زبان و زماني خارج از متافيزيك دوهزار ساله تفكر غربي وارد مسلح بود.
صحبت از پل استر است. نويسنده اي كه خواسته يا ناخواسته بخاطر ژست پست مدرن اش، عنوان راوي پسامدرن عصر دهن كجي به تجدد را به يدك مي كشد.او در كتابي كه پيش از آخرين رمانش "مردي در تاريكي " منتشر كرد خواننده بي خبر از همه جا را سوار خيال خود كرده به يك سفر پست مدرن در 135 صفحه رقعي مي كشاند. خوش خيال نباشيد كه دفعتا بر خلاف تصورتان اين بار سفر به قصد شكنجه انجام مي شود. تا جايي كه گاه مي خواهيد از اين سفر صرفنظر كرده و روي مبل لم بدهيد و به كسي غير از آقاي بلنك و مازوخيسم ناگزيرش فكر كنيد. البته اين بار كور خوانده ايد! اين رماني است از آقاي پل استر...
نويسنده در هيچ كجا از داستانش در باره علت اينكه چرا آقاي بلنك تمايل دارد با شكنجه دادن و زنداني كردن خود نداي وجدانش را ساكت كند و از چنگال كساني كه در گذشته به آنها ظلم كرده است بگريزد سخن نميگويد. البته شايد اين مسئله خود به نوعي از شاخصه هاي ادبيات پست مدرن به حساب بيايد.
ما چيز چنداني در خصوص گذشته آقاي بلنك نميدانم و اگر چيزي را حدس مي زنيم نميتوانيم تكيه چنداني بر روي آن بكنيم .در وقع خود آقاي بلنك هم چيز چنداني در خصوص گذشته و نميداند او حني ملاقا ت هايي را كه در روز گذشته داشته است به سختي به يادمي آورد . در اينجا سوال اين است كه نويسنده سه گانه نيويورك در اين داستان به دنبال چه مي گردد آيا به دنبال روشي پست مدرن براي آزار دادن مخاطب است .زماني كه در انتهاي داستان زماني كه آقاي بلنك به خواب مي رود و يقينا فرداي متفاوتي در انتظارش نيست مخاطب قرار است به كدام شگفتي هستي شناسانه پي ببرد .آيا در پسِ داستان "سفر در اتاق تحرير " جهان بيني خاصي نهفته است كه پل استر به آن رسيده باشد؟
در اين سفر پست مدرن در واقع مخاطب نيز مانند شخصيت اصلي داستان در نوعي خلسه دست و پا مي زند.با آن كه سرعت روايت داستان چندان هم تند و كند نيست اما با گذشت زمان مخاطب بيشتر به خلسه فرو مي رود . و سرانجام با پاياني كه مي توان از 18 صفحه پيشتر انتظارش را كشيد مخاطب، خسته از سفري كه استر برايش تدارك ديده است باز مي گردد. بدون آنكه متوجه چيز خاصي را شده باشد و به عبارت عاميانه به اين نتيجه ميرسد كه نويسنده ، آقاي بلنك ، آن ليست 13 نفري و مخاطب بي خبرمانده از همه جا را در بدترين و عذاب آور ترين شكل ممكن سر كار گذاشته اند. در نهايت شايد بتوان اين طور نتيجه گرفت كه نويسنده بر خلاف شخصيت اول داستانش ساديسم مخاطب _و حتي كاراكتر _آزاري دارد كه البته اين نيز ممكن است از شاخصه هاي اين سبك از ادبيات باشد كه مخاطبان خاص خود را دارد.
پس لطفا اين كتاب را به دست نگيريد چون نه مي توانيد آن را كنار بگذاريد و نه مي توانيد شكنجه را دوام بياوريد انتخاب با شماست.
اما کجاست که ببیند بعد از این همه راه رفتن و فکر کردن دارم به جای نوشتن نشسته ام پای کامپیوتر ودارم بعد از صد سال وبم را آپ می کنم .
بهتر است قبل از آنکه شما از خواندن شر و ور های من خسته شوید و بروید پی کارتان و من هم این طرف از عذاب وجدان
بمیرم این پست را تمام می کنم و فقط بزای اینکه سرتان بی کلاه نماند بزایتان آخرین گارهایم را که در روزنامه کار شده برایتان می گذارم.
| گفت وگو با اميرشهاب رضويان |
|
|
|
اميرشهاب رضويان از جمله کارگرداناني است که از سينماي کوتاه وارد سينماي حرفه يي و بلند شد. با او در خصوص جشنواره فيلم کوتاه تهران به گفت وگو نشستيم. فراز انصاري |
| نگاهي به جشنواره بيست و ششم فيلم کوتاه تهران |
|
|
|
فراز انصاري |
| پ.ن:کن که انتظاز نداشتم تو جشنواره جایزه بگیرم برای همین اطف کزدم این یادداشت و مصاحبه رو انجان دادن تا دلم ریاد نسوره. |
|
|
|
پ.ن۲:تیتر این پست تیتر پیشنهادی سحر طلوعی بود برای یادداشتم که اینجتا استفاده شد (کپی رایت داره اگه خواستین کف برین شماره جساب میدم واریز کنیدبه حسابم) |
تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم و زیر لب چند تا فحش لپ سرخ کن چهار حرفی نثار تلفن میکنم. تلفن آن قدر زنگ می زند تا کسی که ساعت 12:20 ظهر من را از خواب ناز بیدار کرده بود به خیال من بیخیال می شود(چه خوش خیال )صدای تلفن تازه خفه شده که موبایلم شروع به زنگ زدن می کند عصبانی میشوم .می خواهم به هر کسی که آن طرف خط است حالا هر کسی که می خواهد باشد ،باشد فحش بدهم و بگویم چرا نمی گذارید آدم یه چرت خواب راحت داشته باشد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه بکنم جواب میدهم :بله صدای آرام و معصوم پویا برادر زاده دوستم باعث می شود تا در دلم از قصدی که تا قبل از جواب دادن به تلفن داشتم مثل سگ پشیمان بشوم . پویا با لحن صدایش که من عاشقش هستم و همه اش دعا می کنم تا صدای خواهر زاده خودم (آرمیتا )صدایش تقریبا آن شکلی باشد می گوید:سلام عمو خوبی ؟
به بالشم تکیه دادم و گفتم :سلام مرسی عمو تو خوبی ؟ صدای مادرش را از آن طرف خط می شنوم که می گ.ید بگو :خیلی بی معرفتی چرا به ما سر نمی زنی پویا هم عین جمله مادرش را بدون هیچ کم و زیادی تکرار کرد .راست می گفت از اوایل تیر که یاشار و سودابه رفته بودند برای کار دبی از خانوادشان هیچ خبری نداشتم.گفنم : به مامانت بگو به خدا گرفتارم بعدم چرا شما ها زنگ نزدید؟؟؟.هنوز جمله ام را کامل تمام نکردم که نازنین گوشی را از پویا می گیرد و می گوید :معرفت متری بود .تو نباید زنگ بزنی و یه حالی از ما بگیری. جمله ای که آذین هم چند روز پیش مشابهش را گفته بود .ظرف چند مدت اخیر این جمله را از این و آن زیاد شنیده ام .جملاتی که شاید به شوخی ادا شده باشند اما در من اثر جدی گذاشته اند .آذین راست میگفت نازنین هم همین طور راستش گاهی اوقات اجساس می کنم کم خیلی بی معرفنم در مورد همه کس و همه چیز ...
آرمیتا الان سه ماهه به دنیا اومده اما من یه پست نا قابل تو وبم براش آپ نکردم. و اون طور که باید فکرم متوجه خواهر و شوهر خواهرمو که همیشه پشتم بونو نداشتم (تازه کلیم ادعا دارم .هربار به این قضیه فکر می کنم می خوام سرمو بکوبم به دیوار) یا مثلا چند روز پیش تولد رها بود من فقط یه اس ام اس خشک و خالی زدم همین.بماند به سارینا که چند صد بار زنگ زده من چون یا سر صحنه بودم یا سر کار یا توی مصاحبه یا جلسه کوفتی دیگه بودم جواب ندادم و بعدا هم به روی خودمم نیاوردم که زنگ زده یا اصلا نکردم یه سر به وب روشنک و ارغوان برنم ایمیل بچه ها رو صد تا در میان جواب میدهم یا اصلا نمی خوانم .بماند که مادرم کلی مدیونم و نمی دونم چه خاکی لازمه بریزم به سرم........................................................................
احساس بدی پیدا میکنم وقتی یاد این میافتم چندیم ماه است اصلا شهراد و هومن دیگر بچه ها را ندیدم ناراحتم وقتی در مقابل دلخوری ها لاله و آرمین چیری ندارم که بگویم ناراحتم که نمی توانم با بچه های روزنامه به خاطر گرفتاری هایی که اگر چند روز عقب جلو شوند زمین و آسمان با هم پیوند نمی خورد نمی گذارم بروم طالقان.ناراحتم چرا آخرین باری که بردیا زنگ زد حا لمن طوری بود که که اگر 30 ثانیه مکالمه احمقانه مان ادامه پیدا میکرد یک دوستی چندین ساله به خواب ابدی می رفت.ناراحنم که وقتی به علی زنگ ردم باور نکرد مه برای خودش زنگ زدم ناراحتم از دست خودم که وضع انقدر خراب اسن که وقتی داشتم این مزخرفات را برای سامان می گفتم از زمین و زمان دلیل آورد که من خیلی هم معرقت دارم اما من نتوانستم باور کنم .از دست خود بی معرفتم ناراحتم که نمایشنامه امیر جسین و تموم نمی کنم بدم بهش.ناراحتم که تولد امیر گذشت و من انگار نه انگار از دست خودم ناراحتم و همین باعث شد ه تا بعد از تلفن پویا در حالی که تازه درد کمرم یه ذره آروم شده نشستم و شروع کردم به نوشتن :
تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم
پ.ن :دلم واسه امین علم الهدی تنگ شده برای یغما برای خیلی ها شاید حتی برای خودم