تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم و زیر لب چند تا فحش لپ سرخ کن چهار حرفی نثار تلفن میکنم. تلفن آن قدر زنگ می زند تا کسی که ساعت 12:20 ظهر من را از خواب ناز بیدار کرده بود به خیال من بیخیال می شود(چه خوش خیال )صدای تلفن تازه خفه شده که موبایلم شروع به زنگ زدن می کند عصبانی میشوم .می خواهم به هر کسی که آن طرف خط است حالا هر کسی که می خواهد باشد ،باشد فحش بدهم و بگویم چرا نمی گذارید آدم یه چرت خواب راحت داشته باشد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه بکنم جواب میدهم :بله صدای آرام و معصوم پویا برادر زاده دوستم باعث می شود تا در دلم از قصدی که تا قبل از جواب دادن به تلفن داشتم مثل سگ پشیمان بشوم . پویا با لحن صدایش که من عاشقش هستم و همه اش دعا می کنم تا صدای خواهر زاده خودم (آرمیتا )صدایش تقریبا آن شکلی باشد می گوید:سلام عمو خوبی ؟
به بالشم تکیه دادم و گفتم :سلام مرسی عمو تو خوبی ؟ صدای مادرش را از آن طرف خط می شنوم که می گ.ید بگو :خیلی بی معرفتی چرا به ما سر نمی زنی پویا هم عین جمله مادرش را بدون هیچ کم و زیادی تکرار کرد .راست می گفت از اوایل تیر که یاشار و سودابه رفته بودند برای کار دبی از خانوادشان هیچ خبری نداشتم.گفنم : به مامانت بگو به خدا گرفتارم بعدم چرا شما ها زنگ نزدید؟؟؟.هنوز جمله ام را کامل تمام نکردم که نازنین گوشی را از پویا می گیرد و می گوید :معرفت متری بود .تو نباید زنگ بزنی و یه حالی از ما بگیری. جمله ای که آذین هم چند روز پیش مشابهش را گفته بود .ظرف چند مدت اخیر این جمله را از این و آن زیاد شنیده ام .جملاتی که شاید به شوخی ادا شده باشند اما در من اثر جدی گذاشته اند .آذین راست میگفت نازنین هم همین طور راستش گاهی اوقات اجساس می کنم کم خیلی بی معرفنم در مورد همه کس و همه چیز ...
آرمیتا الان سه ماهه به دنیا اومده اما من یه پست نا قابل تو وبم براش آپ نکردم. و اون طور که باید فکرم متوجه خواهر و شوهر خواهرمو که همیشه پشتم بونو نداشتم (تازه کلیم ادعا دارم .هربار به این قضیه فکر می کنم می خوام سرمو بکوبم به دیوار) یا مثلا چند روز پیش تولد رها بود من فقط یه اس ام اس خشک و خالی زدم همین.بماند به سارینا که چند صد بار زنگ زده من چون یا سر صحنه بودم یا سر کار یا توی مصاحبه یا جلسه کوفتی دیگه بودم جواب ندادم و بعدا هم به روی خودمم نیاوردم که زنگ زده یا اصلا نکردم یه سر به وب روشنک و ارغوان برنم ایمیل بچه ها رو صد تا در میان جواب میدهم یا اصلا نمی خوانم .بماند که مادرم کلی مدیونم و نمی دونم چه خاکی لازمه بریزم به سرم........................................................................
احساس بدی پیدا میکنم وقتی یاد این میافتم چندیم ماه است اصلا شهراد و هومن دیگر بچه ها را ندیدم ناراحتم وقتی در مقابل دلخوری ها لاله و آرمین چیری ندارم که بگویم ناراحتم که نمی توانم با بچه های روزنامه به خاطر گرفتاری هایی که اگر چند روز عقب جلو شوند زمین و آسمان با هم پیوند نمی خورد نمی گذارم بروم طالقان.ناراحتم چرا آخرین باری که بردیا زنگ زد حا لمن طوری بود که که اگر 30 ثانیه مکالمه احمقانه مان ادامه پیدا میکرد یک دوستی چندین ساله به خواب ابدی می رفت.ناراحنم که وقتی به علی زنگ ردم باور نکرد مه برای خودش زنگ زدم ناراحتم از دست خودم که وضع انقدر خراب اسن که وقتی داشتم این مزخرفات را برای سامان می گفتم از زمین و زمان دلیل آورد که من خیلی هم معرقت دارم اما من نتوانستم باور کنم .از دست خود بی معرفتم ناراحتم که نمایشنامه امیر جسین و تموم نمی کنم بدم بهش.ناراحتم که تولد امیر گذشت و من انگار نه انگار از دست خودم ناراحتم و همین باعث شد ه تا بعد از تلفن پویا در حالی که تازه درد کمرم یه ذره آروم شده نشستم و شروع کردم به نوشتن :
تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم
پ.ن :دلم واسه امین علم الهدی تنگ شده برای یغما برای خیلی ها شاید حتی برای خودم
اگر بخواهي شروع به ساختن فيلم کوتاه بکني داشتن يک سرمايه اجباري و لازم است. فيلم کوتاه نقطه شروعي براي ورود به سينما است؛ نقطه شروعي که براي بعضي تا پايان دوره فيلمسازي ادامه دارد.
به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي بايد تا مدت ها به اين در و آن در بزني تا بتواني پولي جور کني و بروي دنبال دوستاني که هر کدام شان تجربه ساخت يکي، دو فيلم را دارند و همه آنها آرزوي کارگرداني را در سر مي پرورانند و براي آنکه بتوانند تجربه کسب کنند در فيلم هاي کوتاه خودشان و دوستان شان به هر کاري دست مي زنند. بازيگري، دستيار کارگرداني، فيلمبرداري و... اما آخرش چه، وقتي در اين سينماي با سر زمين خورده کسي تو و فيلم هايت را جدي نمي گيرد؟، زماني که کسي درک نمي کند محدوديت در فيلم کوتاه خيلي زياد است و اگر مرد عمل نباشي نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر هر روز دنبال سوژه و موضوع، صد تا داستان کوتاه و بلند قديمي و تازه را اين طرف و آن طرف نکني نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر براي پيدا کردن يک دکوپاژ جذاب فيلم هاي کوتاه و بلند درست و درمان را روزي صد بار عقب و جلو نکني نمي تواني،
با اين همه در ايران سازندگان فيلم کوتاه چندان جدي گرفته نمي شوند. اگر چه شايد در اين روزها سينماي ايران هم چندان جدي گرفته نشود.
تهيه کنندگاني که در بسياري از مواقع دم از حمايت از نيروي جوان و تازه نفس مي زنند اگر فقط يک بار پاي اکران فيلم هاي کوتاه بنشينند، قطعاً مي توانند اين نيروي جوان و بااستعداد را بيابند.
ولي افسوس و هزاران بار افسوس که حتي معدود تهيه کنندگاني که سرمايه خود را روي فيلم کوتاه سرمايه گذاري مي کنند هم در خيلي از موارد حاضر به همکاري با کارگردانان کم تجربه تر نيستند.
اکثر سازندگان فيلم کوتاه با اين مشکل در سه، چهار فيلم اول خود روبه رو شده اند.
بارها ديده ام فيلم اولي ها براي تهيه بودجه فيلم خود حاضر به کارگري در رستوران ها و مغازه ها شده اند. فقط و فقط به خاطر در آوردن بودجه به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي.
سرمايه سازندگان فيلم کوتاه عشق و رفاقت ميان خودشان است. هر آنچه در فيلم کوتاه پيش مي رود با اکتفا به اين دو عنصر شکل مي گيرد. اما باز هم افسوس آن طور که بايد و شايد نتيجه تلاش اين فيلمسازان ديده نمي شود.
براي خيلي ها انتخاب رشته دانشگاه از خود کنکور هم مهم تر است. سال ها درس خواندن، تحصيل و چه و چه همه در روزهاي انتخاب رشته خلاصه مي شود. آرزوهاي دوران کودکي براي انتخاب شغل همه در برگه انتخاب رشته خلاصه مي شود. در اين روزها در خيابان ها اگر بتواني فکرت را از تيترهايي که در روزنامه ها مي بيني و مي خواني و گاهي خبرهايي که از گوشه و کنار مي شنوي، خالي کني و به ديوارهاي اين شهر نگاه کني آگهي هاي انتخاب رشته دانشگاه و مشاوره و... را مي بيني. استرس پدرها و مادرها در اين بين اگر از فرزندان شان بيشتر نباشد کمتر نيست. ديروز شخصاً شاهد صحنه درگيري پدري با پسرش بودم. داستان همان سناريوي قديمي بود؛ پسري که مي خواست به دنبال رشته هاي هنري برود و پدري که مي خواست به هر ترتيب پسرش را راهي يکي از دانشگاه هاي طراز اول (که درس خواندن در آنها هم مد است و هم کلاس خاصي دارد)، کند. از ديدن اين صحنه کاملاً گيج شده بودم، باورم نمي شد سناريوي دانشجوي اجباري را ببينم. اما خب ظاهراً اين سناريو هيچ گاه بناي به پايان رسيدن را ندارد. حالا از آرمانشهري که بعضي از اين جوانان از دانشگاه در ذهن شان مي سازند، بگذريم؛ همان آرمانشهري که از واقعيت زمين تا آسمان فاصله دارد؛ فاصله يي که فکر نمي کنم بنا داشته باشد به اندازه يک بند انگشت به واقعيت نزديک شود. بارها ديده ايم اين آرمانخواهي باعث شده است پس از روبه رويي با واقعيت جوانان دچار صدمات رواني و روحي بسيار شوند. هر سال که کنکوري ها را مي بينم خداخدا مي کنم که اي کاش در کلاس هاي کنکور به جاي پر و بال دادن به آرمان هايشان و ياد دادن نکته و تست و چه و چه کمي واقع بيني به آنان آموزش دهند و در دلم مي گويم اي کاش پدران و مادران که نقش اول سناريوي دانشجوي اجباري هستند باور کنند اين سرزمين همان قدر که به مهندسان و پزشکان نياز دارد، به هنرمندان و نويسندگان و... نيز نياز دارد. دانشجويي که به اجبار مشغول تحصيل باشد يا از ترس و براي فرار از سربازي؛ فردا نمي تواند فرد مفيدي براي اجتماع خودش باشد.
نميدانم چرا هر بار از خيابان ها مي بينم كه مردم در حال شستن شيشه خانه ها و مغازه هايشان با روزنامه هستند ناراحت مي شوم . نگاه چپ چپي به آن ها مي كنم .مگر آن ها خبر ندارند كه آن چه در دستشان است حاصل يك كار گروهي عظيم است.
حتي يادم مي آيد يك بار از يك طلا فروش كه مشغول پاك كردن شيشه مغازه اش با روزنامه همان روز بود پرسيدم :اگر كسي با نتيجه و محصول كار شما چنين كاري بكند شما چه مي كنيد؟
گفت: نتيجه كار من طلاست گفتم: آن روز نامه هم براي ما دست كمي از طلا ندارد
مي دانم كه بارها و بارها اين نكته تكرار شده است اما همين تكرار مداوم هم نتوانسته كه به جامعه بقبولاند كه روزنامه نگاري در فهرست سخت ترين مشاغل دنيا قرار دارد.
زندگي و كار روزنامه نگاران به طرز عجيبي با هم پيوند خورده است براي يك روزنامه نگار خانه و روزنامه تفاوت چنداني نمي كتد .فشار كار و استرس و هيجانو سختي كار براي يك روزنامه نگار لذت بخش است و اگر روزي اين هيجان و سختي ها ي كار روزنامه نگاري را از روزنامه نگار بگيرند روزنامه نگارام افسرده و بيمار مي شوند.
هر سال روز خبر نگار كه مي شود ياد كتاب يكي از روزنامه نگاران موفق اين سرزمين ميا فتم. كتاب روزنامه نگاران غصه مي خورند و پير مي شوند.
نام اين كتاب به تنهايي معناي عظيم و تكان دهنده اي دارد .من اين واقعيت را در چهره تك تك همكارانم مي بينم .هر روز به اين واقعيت جدا از نگاهاي سياسي و جناحي و مرز هاي جغرافيايي بيشتر ايمان مي آورم.
متاسفانه در ايران روزنامه نگار وضعيت چندان مناسبي ندارند روزنامه نگاران ورزشي از مربيان و بازيكنان كتك مي خورند. روزنامه نگارانم معمولا به علت توقيف هاي پيا پي از امنيت شغلي بر خوردار نيستند. .مسائل مالي هم بماند.
امسال هم در آستانه روز خبرنگار انجمن روزنامه نگاران پلمب مي شود. و امسال جاي بسياري از همكارن مان در كنارمان خالي است.
بزرگترين فاجعه در زندگي خبرنگاران زماني روي ميدهد كه بنا به هر دليلي رسانه اش توقيف شود و به نوعي حق نوشت را از او بگيرند و مجبور باشد بر خلاف اعتقادش بنويسد. و ي مانند امروز همكارانش را در بند ببيند.
روزنامه نگاري يك شغل نيست يك هويت است .
چرا هيچ كس با انجام چند گفت و گو ساده و سيا ه و پاره كردن چند برگ كاغذ و نشستن در تحريريه و كشيدن چند نخ سيگار در روز خبر نگار نمي شود.
هر بار كه روزنامه اي را نگاه مي كنيد در واقع داريد به روزنامه نگاران و خبر نگاران و ديگر اعضاي تحريريه آن روزنامه مي نگريد . پس اي كاش سالي يك بار 17 مرداد ماه به روزنامه نگاران لبخند بزنيد.
خسته تر از آن چیزی که در فکرم بود به خونه
رسیدم.چیزی شبیه به یک جنازه متحرک.
کولر خاموش بود. در آن ساعت روز کولر خاموش برای من به معنی حضور در جهنم بود.کولر را بی
معطلی روشن میکنم اما هوا گرم تر از آن است که به این راحتی ها خنک شود.به سراغ
یار دیرینه و زبان بسته خودم می روم نمی شناسیدش عجیب است.یخچال . در یخچال را باز
میکنم .اما............
امروز همه کس و همه چیز با من سر لج دارند.از
کیوان مهرگان ، رضا شجاعیان،امین علم الهدی،نوشین جعفری، مهراوه خوارزمی و دکتر
دندانپزشک (که مرا تا گیشا برد و خودش نیامد)گرفته تا این یخچال که مثلا یار من در
این خانه است .
کیوان مهرگان اشتباه زمین و زمان را گردن من می اندازد. کتاب هایی هم که می خواهم را نمی
آورد.تازه به مهرجویی من هم هر چه می خواهد می گوید(ایحالم بد شد چه دخترونه نوشتم اه اه اه)
امین هم شده مثل بند ..... هی در می رود. معلوم نیست کجاست. وقتی هم هست آن قدر کار داریم
که نمی شود ازش پرسیدکه چه مرگش شده که
این قدر در هم است!
این دکتر ها هم که کلا مریض به ..........
حالا هم این یخچال نامرد یک بطری آب پر ندارد.
تا بلکه من بدبخت همیشه تشنه را نجات دهد. نمیدانم کسی این آب را خورده چه فکری
کرده بطری خالی اش را اینجا گذاشته (پر کردن پیش کش)
بقیه را هم همین طوزی گفتم دور هم باشیم!!!!
تازه به اینها اخباری که از این طرف و آن طرف هم
می رسد را هم اضافه کنید.
تازه در مورد خیلی چیزها حرف نزنم بهتر است.
بعد از آن که با شیشه های خالی آب در یخچال روبه
رو شدم یک دوره ازفحش های (به قول شاهرخ) لپ سرخ کن را حواله شیشه آب کردم و رفتم دخلباقیمانده نوشابه دیشب را
آوردم.
حالم کلا خوب نیست .علتش روشن است و شرح آن فقط
اعصاب خودم را به هم می ریزد .علت اصلی اش برداشتی است که از عدم بروز شدن این
وبلاگ دارند.باور کنید بقول شما سکوت نگارنده از ترس نیست منتا آن جا یی که بتوانم هم در این وبلاگ و هم در روزنامه و
سایت آن چه برایم ایجاد دغدغه می کند رامی گویم .دو پست قبلی این وبلاگ هم کاملا منطبق با نگاه من به جامعه بوده
است .پس فکر نکنید نیستم و............ من فقط در به روز کردن وبلاگ کمی کوتاهی
میکنم
بالاخه بعد از عمري كار فرهنگي كرديم . انايي هم كه فكر ميكنن من دزوغ مي گويم و اين مصاحبه من نيست به توضيح روزنامه اعتماد در خصوص حذف اسم من در تاريخ 11 مراجعه كنند.
حدود يک ساعت و نيم در دفتر شرکت ترانه شرقي همراه با عکاس روزنامه اعتماد
براي مصاحبه با بنيامين بهادري منتظر مانديم. انتشار آلبوم جديد او باعث
شده بسياري از خبرنگاران براي گفت وگو با او به دفتر ترانه شرقي بيايند.
کارکنان شرکت صدايشان به خاطر درهم ريختگي دکوراسيون شرکت و صدماتي که به
آن به خاطر عکاسي از بنيامين وارد شده، درآمده و ما هم زماني عمق ماجرا را
ديديم که بعد از يک ساعت و نيم با بنيامين روبه رو شديم و به حساسيت او
روي عکس هايش پي برديم.نسبت به سه سال گذشته و زماني که اولين آلبومش وارد
بازار شد خيلي تغيير کرده است. برخوردش با خبرنگاران راحت تر از گذشته شده
است، طوري که فکر مي کنم دوره يي را براي گفت وگو با خبرنگاران پشت سر
گذاشته، چون حتي بدون محسن رجب پور مدير برنامه هايش هم به راحتي به
سوالات پاسخ مي دهد.
فراز انصاري.
-مثل اينکه رابطه تان با عکاسان خيلي بهتر از خبرنگاران است؟
نه، روي عکس ها حساس ترم.
-سه سال پيش بنيامين بهادري اولين آلبومش را منتشر کرد. قبل از آن
هم که ماکت «خاطره» لو رفت. بعد از آن سه سال سکوت کرديد، جريان آن سکوت
چه بود؟
لازم مي ديدم که سکوت کنم.
-چه شد به اين منطق رسيديد که لازم است سکوت کنيد و سال 88 آلبوم خودتان را منتشر کنيد؟
بهتر دانستيم خودمان ترمز خودمان را بکشيم تا ديگران.
-يعني چه؟ کمي واضح تر بگوييد.
وقتي يک اتفاق سريع براي شما رخ مي دهد بازتابي دارد؛ يکي بازتاب مثبت و
يکي هم منفي. ضمن اينکه اتفاقي که بعد از آلبوم 85 برايم افتاد خيلي جلوتر
از پيش بيني من بود. منظورم موفقيت است؛ يعني جرياني که بنيامين 85 ايجاد
کرد خيلي بيشتر از پيش بيني ما بود. نه فقط پيش بيني خودم، بلکه پيش بيني
اطرافيان و دست اندرکاران هم بود. بهتر دانستم يک وقفه يي ايجاد شود تا
اين جاي خالي را پر کنيم.
-در اين سه سال منهاي آهنگسازي هايي که براي ديگران انجام داديد در مصاحبه هايتان گفته بوديد مطالعه مي کنيد.
خب، ما کارهاي تحقيقاتي و ميداني زيادي راجع به موسيقي پاپ، روند موسيقي
پاپ يعني بعد از انقلاب و از سال 70 به بعد و روند پيشرفت آن و استقبال
مردم انجام داديم.
-اين ما چه کساني هستند؟
من، فريد احمدي و پيام شمس که به گروه مان اضافه شده بود و محسن رجب پور.
روند رو به جلوي موسيقي پاپ و موسيقي ايراني را پيگيري کرديم. صدها ساعت
راجع به آن بحث کرديم. اتودهاي مختلفي را بررسي کرديم. هم اتودهاي خودمان
و هم اتودهاي بقيه و به نتايجي رسيديم. همين آلبوم 88 يک بخش از نتايجي
بود که در تحقيقات به آن رسيديم.
-خودتان از نتيجه اين تحقيقات راضي هستيد؟
صد درصد.
-يعني اين 17 قطعه راضي تان مي کند؟
ببينيد اين آلبوم الان نمره اش 20 است منتها مثل نمره بيستي که يک بچه در
اول دبستان مي گيرد و همه شوق و ذوق دارند. سال دوم و سوم هم او 20 مي
گيرد، ولي ديگر آن شوق و ذوق سال اول و شاگرد اول بودن را ندارد، چون آدم
ها نسبت به او حس وظيفه دارند و مي گويند خب وظيفه ات بوده که 20 بگيري يا
کارت خوب باشد. زياد خوب نيست که من راجع به خودم حرف بزنم اما از اين
فيدبکي که از مردم در روزهاي انتشار آلبوم گرفتم فکر مي کنم نمره اش خوب
است.
-برويم سراغ آلبوم 85. آن آلبوم را با نيما وارسته جمع کرديد و
جواب هم داد. اصلاً کاري ندارم که خوب بود يا بد، اما آن سال خيلي از مجله
هاي تخصصي نيما وارسته را جزء تنظيم کننده هاي برتر اعلام کردند ولي خبر
قطع همکاريتان با نيما خيلي زود منتشر شد و چند اسم هم به ميان آمد. چه شد
که همکاريتان با او قطع شد؟
هم من، هم اطرافيان،هم تيمي که با هم کار مي کرديم و حتي خود نيما به اين
نتيجه رسيديم که در اين مرحله فعلاً از هم جدا شويم. خود او هم استقبال
کرد و اين اتفاق خواه ناخواه بايد مي افتاد. دلايل خيلي ريز آن مربوط به
اتفاقات همان سال است که من خيلي دوست ندارم با توجه به دوستي که با نيما
دارم و احترامي که هميشه براي هم گذاشتيم، آنها را بگويم. بخشي از اين
جريان را که عمومي است من به شما مي گويم و يک بخش ديگر هم مربوط به من و
او مي شود که حالا راجع به آن صحبت نکنيم بهتر است. ولي کار نيما هميشه
خوب بوده و من از او تعريف کرده ام. جزء بهترين هاست.
-شما به صورت ويژه با فريد احمدي کار مي کنيد. منهاي يکي دو قطعه
يي که براي بهنام علمشاهي ساختيد، اکثر ترانه هايي که روي آنها آهنگ مي
سازيد براي فريد احمدي است. علت اين ماجرا چيست؟
فريد را هميشه بهترين مي بينم.
-يعني فکر مي کنيد در ترانه فريد احمدي بهترين است؟
صد درصد. من دوستان شاعر زيادي دارم. کارهاي زيادي خارج از موسيقي برايم
انجام داده اند، اما در کارم زياد دوستي ها را دخالت نمي دهم. -اگر يک خواننده خارج از شرکت ترانه شرقي بيايد و بگويد اين آهنگ را براي من بساز آيا اين کار را مي کنيد؟
بوده اما کم. هر کسي آمده و گفته کار خوب مي خواهم. اما سليقه من فريد بود. با هم راحتيم و حرف همديگر را مي فهميم.
-خودتان هم شعر مي گوييد، چرا از شعرهاي خودتان استفاده نکرديد؟
بله. اصلاً با ترانه وارد موسيقي پاپ شدم. خودم هم کار کردم ولي فريد از من بهتر است.
-با اين حساب نظرتان را هم روي شعرها اعمال نمي کنيد؟
راجع به کار خودم اين کار را مي کنم. بالاخره يک ذهنيتي دارم که اعمال مي
کنم اما با فريد هم در ميان مي گذارم و يک نتيجه مشترک مي گيريم. ولي
پرونده ترانه در آلبومم را به فريد سپرده ام، به خاطر اينکه او خيلي از من
بهتر است.
-مثل اينکه شعرهاي اين آلبوم فقط و اختصاصاً براي شما گفته شده بود؛ يعني 17 ترانه فريد احمدي براي بنيامين...
نه. فريد شب نمي خوابد و مي گويد صبح هر وقت بيدار شوم يک شعر براي
بنيامين مي سازم. خيلي وقت ها هم شده کاري ساخته و گفته گوش کن، مي دانم
خوشت نمي آيد. به نظر تو براي چه کسي خوب است؟ من گفته ام اين براي من خوب
است. چرا بايد از آن خوشم نيايد يا آن را به يکي ديگر بدهيم؟ او هم گفته
اگر دوست داري تو بردار. به همين راحتي.
-در آلبوم اول 9 قطعه داشتيد و الان 17 تا؟
بهتر است بگوييم 12 به اضافه پنج.
-چرا؟
خب، پنج قطعه کوتاه داشتم.
-فکر نمي کنيد تعداد زياد قطعات اذيت مي کرد؟ در آلبوم اول جنس
قطعه «آدم آهني»، «خاطره ها»، «لکنت» و ترانه «واژه» فرق مي کرد. در اين
آلبوم فضاها خيلي به هم نزديک شده و آهنگ بعدي را مي توان حدس زد.
گفتم که ماجراي همان 20 اول است. مي گويند همه درس هايش 20 شده، اما دفعه بعد اگر 20 بگيريد، مي گويند خب، بايد مي گرفت.
-چرا آهنگسازي اين قطعات اين قدر شبيه بود؟
من اين طور فکر نمي کنم چون اعتقادي به اين قضيه ندارم. راجع به خوب بودنش
نظري نمي دهم، اما اينکه شبيه همديگر هستند، اصلاً اين طور نيست.
-داخل آلبوم 85 شما دو آهنگ غمگين داشتيد؛ «اينم بمونه» و قطعه آخر آلبوم...
«مي رم مي ميرم از عشق.»
-نه. آن قطعه بيشتر به خاطر آهنگش غمگين نيست؟
يعني شما فکر مي کنيد آهنگ «مي رم مي ميرم از عشق» شاد است.
-نه، جنس غمش فرق مي کرد.
شايد بنيامين غمگين شده است. آدم وقتي بزرگ مي شود، غم هايش هم بزرگ تر مي
شود. وقتي کوچک بودم نگراني هايي داشتم. با بزرگ ترها در ميان مي گذاشتم
شان يا خودم مي گفتم اي کاش پنج سال بزرگ تر بودم و اين مشکلات را نداشتم.
آنها به من مي گفتند پنج سال که بزرگ تر شوي غصه هايت هم پنج سال بزرگ تر
مي شوند.
-شما خيلي در مورد اين صحبت کرديد که من به آهنگ هايم اعتقاد دارم
و با دل قطعات را خوانده ام؛ بغضم بغض بوده و نفسي که گرفته شده نفس واقعي
بوده. اين آلبوم هم همين طور بود؟
بله، صد درصد.
-نظر من را بخواهيد، فکر مي کنم در اين آلبوم قصد داشتيد ربطي بين قطعه اول با دوم، دوم با سوم و ... وجود داشته باشد.
بله و به خاطر همين است که شما گفتيد آهنگ بعدي را حدس مي زنيد. اين مساله
به طور واضح در قطعات 10، 11 و 12 وجود دارد. وقتي من قطعه «خواب» را
خواندم، در يک قطعه کوتاه پيام جوابم را داده است و بعد از آن هم قطعه
«رفيقا مي گن» به لحاظ محتوايي کاملاً شبيه آن است.
-آيا اين قطعات را از قصد گذاشتيد. به اين فکر نکرديد که ارشاد يکي از اين قطعه ها را مجوز ندهد؟
بله، خودمان اين کار را کرديم. خيلي روي حذفيات ارشاد دقيق نيستم. اين را
به تهيه کننده ها مي سپارم که قرار است مجوز اين کار را بگيرند.
-اگر آقاي رجب پور مي گفت؛ بنيامين اگر به اين قطعه ايراد بگيرند،چطور؟
همين اتفاق هم افتاد و تغييرات زيادي در چيدن کارها و خود قطعات داديم. حتي قطعه حذفي هم داشتيم.
-چند تا قطعه حذف شد؟
حالا بماند، ولي قطعه حذفي هم داشتيم.
-در بعضي از قطعات آلبوم 88، اشاره يي به آهنگ هاي قبلي تان مي کنيد. اين پيشنهاد چه کسي بود؟
پيشنهاد کسي نبود. داشتيم کاري را مي ساختيم، ميان آن يک کاري درست کرديم
و خنديديم يا تعجب کرديم که اين کار را بکنيم يا نه. بعد ديدم که کار
واقعي بوده. داشتيم يک کار مي ساختيم و وسط آن اين اتفاق افتاد و خيلي
بهتر دانستم که از چند جمله کليدي به جاي اينکه ريميکس آهنگ ها را بسازم،
استفاده کنم. در واقع نوعي تغذيه از خود است؛ تغذيه از گذشته موفق. اين
حالت ديگر بعد از مدتي تمام مي شود. فکر کردم اگر چند گريز کوچک بزنم بهتر
است تا اينکه خواسته باشم به کل يا بخشي از آن آلبوم بپردازم.
-در مورد آلبوم 85 چقدر نظر منتقدان برايتان مهم بود؟ روزنامه
نگاران و کساني که موسيقي را جدي دنبال مي کنند چقدر برايتان اهميت داشتند؟
جريان نقد در کشور ما، حداقل نقد هنري، کمي پيچيده است. نمي توان خيلي
اعتماد کرد يا خيلي بي اعتماد بود ولي هر وقت احساس کردم اين نقدها واقعي
است و يک استدلال درست پشت سر آنهاست، قبول شان کردم، در موردشان فکر و
تامل کردم و در تصميم گيري هايم تاثير داشتند. نمي توانم بگويم چقدر، اما
هر وقت احساس کردم پشت نقدي يک فکر است در موردش تامل کردم.
-براي آلبوم 88 هم مي خواهيد همين روند را داشته باشيد؟
به هر حال ما موسيقي پاپ کار مي کنيم و موفقيت موسيقي پاپ هم به تعداد
مخاطب و جذب گيشه است. اصلي ترين موفقيت اش در همه جاي دنيا همين است. جذب
گيشه هم يعني جذب آراي عمومي. وقتي کاري کنيد که براي مردم جذاب باشد، در
نتيجه فيدبک هايي را هم مي بينيد.
-در گذشته خواننده هاي پاپ رو به رشد بودند. کار بعدي آريان بعد
از انتشار «گل آفتابگردان» بهتر شده بود يا ناصر عبداللهي هم همين طور که
کارهايش روز به روز بهتر مي شد. اين روند تا مرحله يي ادامه داشت، اما بعد
برعکس شد. خواننده ها آلبوم اول شان خوب بود اما آلبوم بعدي شان با سقوط
روبه رو مي شد. نگران نبوديد که اين اتفاق براي شما هم بيفتد؟
نه، جاي نگراني نيست. اما پيش بيني مي کردم که اين 20 دوم جذاب نباشد البته الان خدا را شکر براي عموم مردم جذاب بوده.
-عموم مردم؟
بله، عموم مردم و فيدبک هايي که به من مي رسد اين را نشان مي دهند. به هر
حال من هم براي خودم فيدبک دارم، مگر اينکه اينقدر تعداد يا جو مخالف زياد
باشد که آدم احساس خطر کرده و بنشيند دوباره فکر کند.
-تا حالا چنين احساسي داشته ايد؟
نه. اگر چيزي هست بگوييد. من هم نظرات شما را مي پرسم و فيدبک هايي که شما مي بينيد.
-اينکه فضاي آلبوم غمگين شده است. نمي گويم قطعات همه غمگين شده
اند ولي در کل اين آلبوم به نسبت آلبوم قبلي غمگين تر است. شما در اولين
قطعه مي گوييد خانه ام کوچک است بعد روي آلبوم يک عکس در يک خانه بزرگ مي
بينيم...
آن عکس در کوچه است. شما چرا به اين عکس ها گير داده ايد؟
-چيزي که در آن عکس به يقه تان زده ايد چيست؟
مارشال است. چيزي است که به من گفتند از زير پيراهن رد و باعث مي شود وقتي
دکمه هاي پيراهن را بستيد، صاف بايستد. ما که نمي توانيم کراوات يا پاپيون
استفاده کنيم. فکر کردم خيلي شيک است.
-کسي که آلبومش حالت داستان داشته باشد و متناسب با هر عکس يک شعر
مي نويسد و قطعه مي گذارد، نبايد فکري هم براي اين بکند که همه چيز به هم
بيايد؟ وقتي مي گوييد «همه عالم را ديوونه کردم» مي توان فرض کرد شايد
بنيامين آن را براي شخص خاصي خوانده است. شما در قطعه اول آلبوم مي گوييد
آدم بدبخت و بيچاره يي هستم و دارم براي تو مي خوانم، از آن طرف هم مي
گوييد اعتقاد دارم. پس شما واقعاً...
بدبخت نيستم، چشم هاي رنگي ندارم، اما به آن اعتقاد دارم. صورت قشنگي
ندارم، اما به آن اعتقاد دارم. اين آدم صورت قشنگ و آنچناني ندارد. يا
لباس هايم ساده است. به خدا اعتقاد دارم که لباس هاي من ساده است. آدم
ناشناسي هستم؟ بله ناشناسم.
-بنيامين آدم ناشناسي است؟
بنيامين اسم آلبومش شناخته شده است ولي اساساً آدم ناشناسي است.
-اگر واقعاً ناشناس هستيد پس چرا به کنسرت هاي ديگران نمي رويد؟
من که قرار نيست همه چيز را خصوصي اجرا کنم. اجازه بدهيد اين همه شخصي با موضوع برخورد نکنيم.
-در آلبوم عليرضا عصار هم قطعه کوتاه بود، اما آنجا حکم مقدمه را داشت. ولي در آلبوم شما از آن جنس نبود.
خب، اکثر آلبوم هاي خوب در دنيا قطعه يي به اين شکل دارند و زمانش هم همين
اندازه است. پايانش هم ديدم اگر متفاوت باشد و از بقيه قطعه ها کوتاه تر،
بهتر است. ضمن اينکه چيزي ساختيم و گفتيم چرا بنشينيم و به آن اضافه کنيم.
وقتي سه دقيقه شد همين را مي گذارم. دليل ديگرش هم اين است که خيلي اوقات
اين حالت کمک مان کرد، مثل قطعه 11 که پلي بين قطعه 10 و 12 است.
-انجام چنين کاري از تحقيقات به ذهن تان رسيد؟
بله.
-يعني در آلبوم اول اين ايده را نداشتيد؟
نه. اگر داشتم حتماً اجرايش مي کردم.
-به اين خاطر چنين سوالي را پرسيدم که آن موقع بيشتر بحث بر سر
اين بود که عمداً «خاطره» منتشر شده و وقتي مي گفتيد ماکت بوده هيچ کس
باور نمي کرد؟
بله، همين طور است. در دانشگاه استادي داشتيم که مي گفت اگر به دوست خوب
تان چيزي را بگوييد قبول مي کند. وقتي براي بار دوم تکرار کنيد شک مي کند.
سه بار اگر بگوييد فکر مي کند دروغ مي گوييد. همان يک بار توضيح دادم و هر
تعداد نفر هر کجاي دنيا که باشند متوجه مي شوند قضيه چه بوده است.
-براي شعر قطعه پاياني نمي توانستيد شعر بهتري بگذاريد، براي «نه نه برو، نه نه بيا» فضاي مناسب تري پيدا نکرديد؟
براي پايان بندي بعدي از شما کمک مي گيرم.
-اولين کنسرتي که شما به عنوان نماينده خواننده هاي پاپ داشتيد در سوئد بود. اولين برخورد جدي تان با مردم چطور بود؟
اولين برخورد جدي من به عنوان خواننده با بيش از 10 نفر بود. من قبل از
اجراي کار استکهلم فقط داخل استوديو خواندم. خودم فکر نمي کردم به من خوش
بگذرد. در يکي دو دقيقه اول همه استرس و اضطرابم براي اجرا ريخت. وقتي از
کساني که نظرشان برايم مهم بود، درباره اش پرسيدم، ديدم خوب اجرا کرده ام.
اما عادت کرده ام هر کاري انجام مي دهم حس کنم دفعه اول است. به اين خاطر
که آدم با جان و دل کار مي کند.
-اسم شما بنا بر دلايل مختلف هميشه کنار گروه آريان بوده است. از
همان اول که نام شما شنيده شد همه گفتند کنسرت مشترکي با آريان داريد و
تنظيم کننده بعدي آنها هستيد. براي خودتان اين مساله چطور بود؟
اين حالت بيشتر به خاطر مدير برنامه من بود که با گروه آريان مشترک است.
هر دو اينها را محسن رجب پور بر عهده دارد و بيشتر از اين بابت بود.
-مي خواستم نظر خودتان را درباره کنسرت مشترک بدانم؟
يکي دو بار قرار بود اين اتفاق بيفتد اما بعد به اين نتيجه رسيديم که اين
طور نشود و هر کدام از اينها به صورت مستقل کار خودشان را ادامه دهند خيلي
بهتر است.
-معمولاً شرکت ترانه شرقي يک سي دي ديگر شامل کليپ ها هم دارد. هر
کسي که بنيامين 88 را خريد، مي خواست اين کليپ ها را هم ببيند. چرا کليپ
نداشتيد؟
اين کار از کارهاي شگفت انگيز بنيامين است. به نظرم آن چيزي که بايد مي
شد، نشد و کلي بابت آن به لحاظ مالي ضرر کرديم. از همان اول هم گفته بودم
هر کاري مي کنيم اما به شرطي که خوب شود. اگر خوب نشد ادامه نمي دهيم.
-بسياري مي گويند شما در ايران نمي توانيد کنسرت بگذاريد، چون
بايد تعهد بدهيد رفتارهايي که از طرف شنونده ها در اجرايتان با آن روبه رو
مي شويد، طبيعي باشد. خيلي ها مطمئن اند آهنگ هاي شما نمي تواند فيدبک هاي
طبيعي داشته باشد. خودتان اين مساله را چطور مي بينيد؟
ما در ايران کنسرت خواهيم داشت. من به اجرا در ايران معتقدم و مي توان همه
چيز را کنترل کرد. فکر نمي کنم کسي با شادي مردم موافق نباشد. بيشتر به
خاطر نوع کنترل شادي است. من فکر مي کنم کسي که مردم به خاطرش بليت تهيه
مي کنند و وقت مي گذارند و يکي که روي مردم تاثيرگذار است، مي تواند اين
کنترل را انجام دهد. درست مثل وقتي که هواداران يک تيم به تيم ديگر فحش و
ناسزا مي دهند و مربي يا بازيکن محبوب از آنها مي خواهد اين کار را نکنند.
-در کنسرت حميد عسگري همين اتفاق افتاد و باعث شد او ديگر حس اوليه را نداشته باشد.
شما بايد باطن ماجرا را هم ببينيد. شايد پشت صحنه يک خبر بد
خانوادگي به خواننده داده باشند. اتفاقات مختلفي مي تواند براي خواننده
بيفتد. من الان نمي توانم در مورد چيزي که اتفاق افتاد و در جريانش نيستم
اظهارنظر کنم، ولي اميدوارم کنسرت برگزار شود و هيچ اتفاق بدي هم نيفتد.
به لطف اينکه مردم خودشان رعايت کنند، مخصوصاً مردمي که مي خواهند موسيقي
گوش دهند. کسي که به کنسرت مي آيد و آن را گوش مي دهد، مي داند اگر کمي
آرام باشد کنسرت تا آخر اجرا مي شود و کنسرت فردا يا سه ماه ديگر هم هم
هست. اين طور قابل کنترل تر است.
بهتر ديدم اين کار را نکنم. زمان آهنگ هايي که از من منتشر شده
بود، کم بود. کلاً 9 قطعه بود و در کل 30 دقيقه مي شد و زمان گسترده يي
نداشت.
-پس در کنسرت سوئد چه کار کرديد؟
کنسرت سوئد اجراي جشنواره يي بود و اجراي جشنواره يي متفاوت است. من در آن
اجرا «گرگ و ميش» ناصر عبداللهي را خواندم و مجبور شدم يکي دو قطعه ديگر
را که براي دوستان ساخته بودم و منتشر نشده بود هم بخوانم. به علاوه يک
قطعه قديمي را هم بازخواني کردم. خب، اينها براي يک اجراي جشنواره يي جذاب
است اما براي مردم شايد جذاب نباشد. به همين خاطر صبر کرديم آلبوم دوم
منتشر شود و بعد به کنسرت فکر کنيم.
-در آلبوم دوم منهاي قطعه «شومينه» نوع تحريرهايي که استفاده کرده
ايد، متفاوت است و نسبت به قبل خيلي فرق کرده. اين تصميم خودتان بود يا
اينکه اتفاقي به اين مساله رسيديد؟يادم است در مورد نفس گرفتن ها گفته
بوديد و نيما وارسته منظور شما را در مورد آنها نفهميده بود.
نه اينکه نمي فهميد بلکه شک داشت که خوب مي شود يا نه و مردم با آن چه
برخوردي مي کنند. من براي او چند مثال زدم. گفتم وقتي من با تو حرف مي زنم
نفس مي کشم و صداي اين نفس مي آيد. گفتم بياييم همين را با کمترين تغيير
اجرا کنيم. اين حالت واقعي تر است. اول شک داشت، بعد از گذشت چند روز قبول
کرد اين کار را بکنيم. وقتي اولين کار را هم به آن شکل ضبط کرديم، کار
خوبي شد.
-ولي در اين آلبوم جز قطعه «شومينه» که بغض مي کنيد و نفس هايتان مي گيرد در جاي ديگري اين کار را نمي کنيد؟
اول مي خواستيم آن قطعه را اديت کنيم. چند بار که گوش کرديم به پيشنهاد دوستان به اين نتيجه رسيدم که اينها را نگه دارم.
-و در بقيه قطعات آلبوم اين نفس زدن ها کم شده بود.
کم نشده، بلکه کمرنگ شده بود. به اين دليل که وقتي يک فکري به نظرتان مي
رسد و بديع هم هست بار اول پررنگ اجرايش مي کنيد. کم کم مي بينيد نقطه
طلايي اش اينجاست و تکامل پيدا مي کند ضمن اينکه خارج از اين، «نقطه
رهايي» هم در اين آلبوم هست که در آن فکر نکردم نفس بگيرم تا نفس هايم ضبط
شود. در اينجا فقط مي خوانم و ضبط مي شود. البته حواسم به اين هم بود که
بعد از آلبوم 85 به انواع و اقسام مختلف اين حالت استفاده شد. به شکل هاي
مختلف در آلبوم ها اين نفس ها را کشيدند و گريه کردند. در فرازهايي که
اصلاً نياز نبود کسي اينقدر حسي نفس بکشد و گريه کند، اين کار را مي
کردند. به اين نتيجه رسيدم که فکر مردم را از اين قضيه بيرون بياورم و
شعرها و آهنگ هاي ديگر را گوش کنم تا شايد پخته تر هم شوند.
-چرا براي آن جايگزين انتخاب نکرديد؟
خوب نيست که خودتان را داخل چاله بيندازيد. اول نفس مي کشيديد و
حالا بايد صداهاي ناجور دربياوريد تا بديع شود. خلاقيت بايد شما را از
چاله دربياورد نه اينکه داخل چاله بعدي بيندازد.
-در مصاحبه يي گفتيد حميد عسگري با استفاده از صداي يک خواننده
ديگر مثل قطعه «هيچکي مثل من، تو رو دوست نداره» موفق شد. در اين مورد
توضيح بيشتري مي دهيد؟
مثل تقطيع هجا به هجاست. درست مثل کلاس اول که بخش کردن را ياد مي دادند.
اين هم همين طور است. هيچکي مثل من، تو رو دوست نداره. ضمن اينکه موسيقي
که اول شنيدم و خيلي دوستش دارم از ابتدا آرام است و بعد يکدفعه موسيقي
باز مي شود. درست مثل موسيقي «دنيا مثل تو نداره». اما اين چيزي بود که به
ذهنم رسيد و گفتم.
-خيلي ها بودند که اين کار را بهتر انجام دادند و اگر بحث دوست داشتن بود بايد آنها را هم دوست داشته باشيد.
نه، ببينيد حميد عسگري نيامده بنيامين را خام ببرد. اينکه بگويند بنيامين
جنس صدايش شبيه يکي ديگر بوده و سبکش هم کلاً اين نيست. نيامد بنيامين را
هضم کند و آن را طور ديگري درست کند. بله، به شکل هاي مختلف اين اقتباس ها
را داريم. اين مثال تقليد يا دزدي نيست. بله من گفته ام تقليد خوب است،
اما در دوره آماتوري. وقتي تقليدت را منتشر کني انگار که دزدي کردي. مثل
اينکه شما يک توليدي پيراهن بزنيد و مارک D&G را روي آنها بزنيد. خب،
اين دزدي است ديگر. اگر غير از ايران بود مي توانستند از شما شکايت کنند.
در هنر هم به همين شکل است. او اقتباس هايي کرده که من دوست داشتم. اگر
کار احمقانه يي کرده بود مي گفتم دوست ندارم.
-يعني کار بقيه کساني که شبيه بنيامين مي خوانند را دوست نداريد؟
نه، کار احمقانه يي کرده اند.
-کارشان را گوش کرده ايد؟
نه، دنبال آن کارها نمي رفتم، اما به گوشم مي خورد. اگر بخواهيد براي اين
کارها وقت بگذاريد، پيشرفت نمي کنيد. به قول يکي از خواننده هاي بزرگ
ايراني که مي گفت خوشحالم بعد از سه دهه خواننده بودن صداي مقلدهايمان به
گوشم مي رسد. من هم خوشحالم خواننده يي در ايران يک کاري کرده که از همان
هفته اول مقلدهايش شروع به خواندن کردند. در کل اين يک موفقيت است. ما يک
تيم هستيم. خارج از رقابت هاي تيمي در داخل تيم هم هر کدام سعي مي کنند
بهترين باشند. ما در هر حال از خانواده موسيقي ايران هستيم. خيلي خوب است
که هر کدام مان کار رو به پيشرفت را انجام بدهيم. در نهايت مي گويند
موسيقي پاپ ايراني. هر کدام گل بزنيم در نهايت به اسم ايران تمام مي شود.
پس بهتر است همه خوب با هم بازي کنند. اما در مورد تقليد اين نظر را
ندارم. اگر تقليد به مرحله انتشار برسد، دزدي مي شود. دلم براي آنها که هم
در دوره آماتوري تقليد کرده اند و هم در دوره انتشار، مي سوزد.
-شما کارهاي عجيب و غريب زياد کرديد. مثلاً آلبوم جام جهاني
خودتان را به خاطر آريان پخش نکرديد. يکسري کار ضبط کرديد چون خوش تان
نيامد، پاک شان کرديد.
پاک که نمي کنم، فقط آرشيو مي شوند. در مورد مساله اول هم که گفتيد وقتي
ديدم آريان يک کار خوب و شنيدني براي جام جهاني پخش مي کند به اين نتيجه
رسيدم اين دو کار انرژي همديگر را در توليد مي گيرند. من که نمي توانستم
به آنها کمک کنم بنابراين ترجيح دادم انرژي توليد را نگيرم. به هر حال
مدير برنامه من مدير برنامه آنها هم هست. فکر کنيد به اينکه همزمان دو کار
را با يک موضوع مشخص کار کنيد. اين طور انرژي توليد گرفته مي شود و من چرا
بايد اين کار را بکنم. وقتي آلبوم من را شنيده بودند و اين کار سه ماه بعد
از انتشار آلبوم بود نيازي نديدم اين کار را بکنم.
-گويا يکسري از آهنگ ها را هم ضبط کرده و کنار گذاشته ايد؟
نه، هيچ آهنگي را کنار نگذاشتم. يعني اين طور نبود که آلبومي را بسازيم و بعد کنار بگذاريم.
-خودتان گفته بوديد با آهنگ ها درگيري ذهني پيدا کرديد؟
نه، اين مساله با آهنگ هاي آلبوم 85 بود. آن هم يک درگيري مثبت
بود و نه منفي. از اين نظر هم اين را گفتم که همه فکر مي کردند من هر کاري
انجام دادم،از قبل نشسته ام و تئوري اش را ريخته ام و بعد از آن به سراغ
انجامش رفته ام. اين طور نبود. خيلي اوقات شما در جهت مثبت حرکت مي کنيد.
آدم هايي که اطراف تان هستند همه خوبند و يکي ديگر مي آيد و تئوري آن را
مي نويسد. درگيري ذهني که گفتم اينها بود و اينکه چه اتفاقي افتاد که اين
آهنگ ها گرفت يا من آن کارها را انجام دادم. من به اينها فکر مي کردم. اين
مساله ربطي به آهنگ هاي جديدي که ساختم، ندارد.
-يعني هيچ وقت آهنگي را کنار نگذاشتيد؟
چرا، کنار گذاشته ام اما اين طور نبود که مجموعه را کنار بگذارم يا با
آنها درگيري داشته باشم. من در تصميم گيري براي اين کارها قائم به فرد
نيستم، چون مي دانم که زمين مي خورم. موفقيت موسيقي پاپ به مخاطب بيشتر
داشتن است. اولين مخاطب اطرافيانت هستند. وقتي يک آهنگ مي سازيد و پنج نفر
از 10 نفر مي گويند مي تواني اين يکي را حذف کني، به نظرم احمقانه است اگر
حذفش نکنم. وقتي پنج نفر از 10 نفر مي گويند اين آهنگ حذف شود بهتر است،
در جامعه يعني 50 درصد مخاطب.
سرم هنوز درد می کند.اما میدانم که این سردرد از آن سردرد هایی نیست که با خردن یکی دوتا ادویل حل شود .این چند وقته از دنیای فرهنگ و هنر فاصله دارم البته به لحاظ مطبوعاتی .از علم سیاست هم فاصله گرقتم البته نه به لحاظ مطبوعاتی!! خاتمی کنار رفت و همه گفتند چیزی نمینویسی؟چه می نوشتم! ،کلاه چه کسی را قاضی می کردم که عدالتی که نمیدانم دیگز وچود خارجی دارد یا نه ؛از سر جای صاحب مرده اش تکان نخورد.
امسال هیچ روزنامه یا نشریه وزینی هم برای ویژه نامه اش سراغ من نیامد ولی تا دلتان بخواهد مجله های زرد از خانواده مداد رنگی گرفته تا خانواده دل گشاد زنگ زدند که: دروغ سیزده بگو ، بهاریه بنویس و...........
حال من برای نوشتن هیچ چیر مساعد نبود. تنها چیزی که به من امید می داد سال بعد بود. در دو هفته آخر سال مشغله ام به حدی بود که فرصتی برای به روز کردن وبلاگ به مناسبت نوروز پیدا نکردم و با وبلاگی که از اواسط اسفند به بعد در سکوت مانده بود ؛سال را گذراندم.در ایام نوروزهم بخت برای به روز کردن وبلاگ یاری ام نکرد تا به امروز.
شاملو همیشه مرا یک جوری تکان داده در این عید هم مرا لرزاند.
من باهارم تو زمين من زمينم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه ميون جنگلا تاقم مي كنه.
تو بزرگي مث ِ شب. اگه مهتاب باشه يا نه تو بزرگي مث ِ شب. خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو. تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز شب ِ تنها بايد راه ِ دوري رو بره تا دم ِ دروازه ي روز مث ِ شب گود و بزرگي مث ِ شب.
تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم مث ِ صبح. تو مث ِ مخمل ِ ابري مث ِ بوي علفي مث ِ اون ململ ِ مه نازكي : اون ململ ِ مه كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي هاج و واج مونده مردد ميون موندن و رفتن ميون ِ مرگ و حيات. مث ِ برفايي تو. تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...
من باهارم تو زمين من زمينم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه ميون جنگلا تاقم مي كنه.
فقط یکی به من بگه ناز انگشتای بارون کی باغم بکنه؟(راه گلو اینجا بسته می شه)
در هر دو اردوگاه همچنان بحث اجماع بيشتر از ساير موضوعات و منازعات انتخاباتي مطرح است. اصولگرايان منتقد دولت مدت هاست شيپور عبور از احمدي نژاد را نواخته اند و حاميان دولت با آنکه در طول سه سال و نيم گذشته، از دفاع جانانه از عملکرد دولت هيچ نتيجه يي نگرفتند هنوز هم با اصرار فراوان از رئيس دولت نهم براي حضور در عرصه انتخابات حمايت مي کنند. در اين ميان اسم اشخاصي چون قاليباف، رضايي، پور محمدي و... هم شنيده مي شود اما هنوز هيچ يک از آنها به طور رسمي اعلام کانديداتوري نکرده اند. اما در روي ديگر سکه انتخابات يعني در اردوگاه اصلاح طلبان بحث اجماع به مراتب داغ تر از اردوگاه اصولگراياني است که هنوز هيچ کدام از چهره هايش اعلام کانديداتوري نکرده اند. در اين بين يک خبرگزاري اصولگرا به خوبي نقش حمايتي خود را براي جناح اصولگرا و البته دولت ايفا مي کند و در واقع مي توان اين خبرگزاري را به نوعي بازيگر نقش اول سناريو هاي اصلي طراحي شده از طرف اصولگرايان براي ايجاد بحران و تفرقه در بين اصلاح طلبان دانست. در خصوص اجماع اصلاح طلبان و نقش حزب اعتماد ملي در اين ميان سوالاتي را با جميله کديور که مدتي است به عضويت ستاد انتخاباتي مهدي کروبي درآمده است در ميان گذاشتيم. او معتقد است؛ گفت و گو ميان کانديدا ها بهترين راه براي رسيدن به اجماع است.
فراز انصاری ---
-خانم کديور در حال حاضر شما موانع بر سر راه اجماع اصلاح طلبان را چه مي دانيد؟
من هنوز زمان را براي اجماع دير نمي دانم و به رغم اينکه کانديداها متنوع و متعدد به نظر مي رسند اما هنوز براي رسيدن به اجماع و يافتن يک کانديداي واحد فرصت وجود دارد، با توجه به اين نکته به شخصه مانع چنداني را بر سر راه اجماع اصلاح طلبان نمي بينم، اما اگر در نهايت سه کانديداي اصلاح طلب به اجماع نرسيدند مواردي هست که مي توانيم آنها را موانع به اجماع رسيدن اصلاح طلبان بدانيم. اگرچه بسياري از اين موارد در عين حال عوامل رسيدن به اجماع هم هستند. اين عوامل به همان اندازه که مي توانند باعث به اجماع رسيدن و شکل گيري ائتلاف اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوري دهم بشوند به همان ميزان هم مي توانند مانع شکل گيري اجماع اصلاح طلبان و باعث افتراق آنها شوند. اولين عامل را مي توان گروه ها يا احزابي دانست که از کانديداها حمايت مي کنند. اين گروه ها با نوع عملکرد و رايزني هايشان مي توانند مسير را طوري هدايت کنند که سرانجام باعث وحدت يا تفرقه اصلاح طلبان بشود.مورد دوم اطرافيان، نزديکان و مشاوران کانديدا هستند که مي توانند يکي از عوامل اصلي اجماع تلقي شوند ضمن اينکه مي توانند موانع اجماع هم باشند.
مورد سوم که به عقيده من مهم ترين عاملي است که مي تواند باعث اجماع شود (و ترجيح من اين است که اين مورد را بيش از آنکه مانع اجماع بدانم عامل آن تلقي کنم) گفت وگوي مستقيم ميان خود کانديداهاست که اگر صورت نگيرد، مي تواند بزرگ ترين عامل افتراق باشد. ضمن اينکه رسانه هاي جناح مقابل راهم که سعي در ايجاد تفرقه در بين کانديداهاي اصلاح طلب مي کنند نبايد از ياد برد. چرا که مي تواند مانع مهمي بر سر راه اجماع اصلاح طلبان باشد.
-در واقع شما ترفندهاي جناح رقيب که همه کانديداها به صورت طبيعي بايد از آن آگاه باشند را مانع مهم عدم اجماع مي دانيد؟
بله همين طور است. به همين دليل هم کانديداهاي اصلاح طلب بايد نسبت به جريان تبليغي که مطرح مي شود، اخباري که چه به صورت مستقيم و چه غيرمستقيم در مقالات و خبرها و تحليل هايي که به نام کانديداها مطرح مي شود، هوشيار باشند چرا که مي تواند باعث ايجاد شبهه شود و در واقع هدف از طرح آنها شبهه افکني است.
کانديداها بايد در برخورد با اين گونه شبهه افکني ها بسيار با دقت و ملاحظه برخورد کنند و من تنها راهکار اين قضيه را گفت وگو و تماس هاي خود کانديداها با يکديگر يا تماس هاي افرادي که مورد اعتماد کانديداها هستند، مي دانم.
اگر کانديداها بخواهند به طور موازي با يکديگر حرکت کنند، جناح اصولگرا هم بخواهد از اين فضاي گل آلود با ترفندهايي استفاده کند، امکان اينکه ما در انتخابات به پيروزي دست پيدا کنيم، بسيار کم است.
- با توجه به اينکه ماهيت و عملکرد جناح مقابل بايد براي کانديداهاي اصلاح طلب مشخص شده باشد، آنها در انتخابات پيش رو از چه نوع ترفندهايي مي توانند براي ايجاد بحران استفاده کنند که موفق عمل کند؟
اين ترفندها انواع و اقسام دارد و بعضي از اين ترفندها رسانه يي است و شما آنها را به طور مشهود مي بينيد که بعضاً خبرگزاري ها و روزنامه هايي که متعلق به جريان رقيب هستند اخبار را با سمت و سو منتشر مي کنند و در گفت وگوها در حالي که مصاحبه شونده ممکن است حرف خاصي هم نزده باشد با استفاده از يک تيتر سودار باعث ايجاد شبهه و حساسيت در بين مردم شود و در نوع ديگر از اين ترفندها سعي مي کنند با تماس هاي شبهه ناک با کانديداها يکسري اخبار تحريک آميز را منتقل کنند. اخباري که به هيچ عنوان موضوعيت و صحت ندارد و با اين اخبار شبهه آميز قصد دارند نهايت سوءاستفاده از فضاي موجود را بکنند. و اين ترفند، ترفند بسيار جدي و خطرناکي است به اين صورت که افرادي را نزد کانديداها مي فرستند و نقل قول هاي خلاف واقعي را از کانال هاي مختلف مطرح مي کنند. حالا چه از سوي کانديداهاي درون اصلاحات يا اطرافيانش يا حتي از مراجع قدرت بيروني درخصوص اينکه روي يک کانديدا حساسيت وجود دارد و...
به نظرم لازم است کانديداها با درايت و هوشمندي بيشتري نسبت به اين گزارش ها، اخبار و نقل قول ها برخورد کنند و در اظهارنظرها و صحبت هايي که مي کنند اين موارد را مدنظر قرار ندهند.
-با توجه به اينکه شما معتقديد هنوز وقت براي اجماع باقي است، شانس کدام کانديدا را براي آنکه کانديداي واحد اصلاح طلبان باشد، بيشتر مي دانيد؟
پاسخ دادن به اين سوال تا زماني که مکانيسم رسيدن به اجماع مشخص نشده باشد، امکان پذير نيست. مگر آنکه مکانيسم اجماع توسط کانديداها مشخص بشود.
بعضي ها بحث نظرسنجي را مطرح کرده اند، نظرسنجي اگر علمي و بي طرفانه باشد مي تواند يک راهکار باشد. شيوه هاي ديگر هم مطرح شده، مانند شوراي حکميت. براي رسيدن به اجماع روش هاي ديگري هم وجود دارد که مي توان به آنها فکر کرد اما مساله اين است که هر مدل عملي تنها از دل گفت وگوي ميان کانديداها به وجود مي آيد.
در واقع من معتقدم براي رسيدن به اجماع هيچ راهي وجود ندارد مگر آنکه کانديداها در نشست دوجانبه (در صورت کانديدا نشدن ميرحسين موسوي) يا نشست سه جانبه (در صورت کانديدا شدن ميرحسين موسوي) به نتيجه واحدي براي رسيدن به اجماع برسند چرا که بايد اين راه اجماع مورد قبول تمام کانديداها باشد.
نمي شود يک طرفه به قاضي رفت و راضي هم بازگشت. بالاخره هر کدام از کانديداهاي موجود نقاط قوتي دارند و در بين طيف خاصي از جامعه محبوبيت دارند. براساس اين موارد بايد بنشينند و ارزيابي بکنند.
ضمن اينکه خيلي ملاحظات ديگر براي انتخابات رياست جمهوري و يافتن يک کانديداي واحد که بتواند گام هاي سازنده بردارد در پيشبرد اهداف اصلاحات بايد مدنظر قرار گيرد.
- شما کدام راهکار را براي رسيدن به اجماع بهتر مي دانيد؟
من فکر مي کنم بهترين راهکار يک راهکار تلفيقي است، يعني تلفيقي از نظرسنجي علمي و بحث شوراي حکميت، ضمن اينکه همان طور که اشاره کردم ما بايد در نظر بگيريم هر کانديدايي که به عنوان کانديداي واحد مطرح بشود قرار است در وضعيت فعلي کشور پست رياست جمهوري را برعهده بگيرد و اهداف اصلاح طلبان را پيش ببرد.
با توجه به ملاحظات مرتبط با اين موضوع بايد ديد کدام کانديدا با ابزارهاي موثر امکان پيشبرد اهداف اصلاحات را دارد.
برعکس اين موضوع بيشتر مصداق دارد، يعني آرايش انتخاباتي اصولگرايان بر مبناي آرايش انتخاباتي اردوگاه اصلاح طلبان شکل خواهد گرفت. به دليل آنکه در حال حاضر آنها در راس قدرت هستند و اصلاح طلبان در حاشيه قدرت و وقتي موازنه به طرف آنها است، طبيعي است که بخواهند قدرت را به هر طريق ممکن حفظ بکنند.
اصولگرايان با توجه به معادله هايي که در اردوگاه اصلاح طلبان صورت مي گيرد، سعي مي کنند سناريوهاي خودشان را تنظيم کنند. من فکر مي کنم اصلاح طلبان آرايش انتخاباتي شدن را براساس هدف اصلي که همان پيروزي در انتخابات و مصلحت جناح اصلاح طلبان است پيش خواهند برد. ضمن اينکه من با توجه به درايت و تدبيري که در بين کانديداها مي بينم خيلي خوشبين به اين اجماع هستم.
-چه عاملي باعث مي شود شما به تحقق اين اجماع خوشبين باشيد؟
وجود مصلحت هايي براي جناح اصلاح طلبان و کشور. اين دو مصلحت را نمي توان جدا از هم دانست. با توجه به وضع خاصي که کشور به آن دچار شده از نظر سياست هاي داخلي، خارجي، شرايط فرهنگي، اقتصادي و به طور کل فضاي حاکم بر کشور و اينکه تنها راه برون رفت از اين شرايط اجماع اصلاح طلبان براي رسيدن به پيروزي است و اينکه اصلاح طلبان براي پيروزي چاره يي ندارند جز اينکه به اجماع برسند و همين باعث مي شود من خوشبين به شکل گيري اين اجماع باشم.
- اما اين خوشبيني شما در حالي است که آقاي کروبي اعلام کرده اند ديگر وقتي براي اجماع باقي نمانده است. اين دو با هم در تناقض نيستند؟
به نکته جالبي اشاره کرديد. اگر خاطرتان باشد هفته گذشته آقاي کروبي در جمع نمايندگان اقليت راهکاري ارائه و از حضور ساير کانديداها استقبال کردند و گفتند ما سرانجام به يک راهکار واحد خواهيم رسيد. البته من در اينجا دارم نقل به مضمون مي کنم وگرنه عين جمله را نگفتند ولي منظور ايشان اين بود که نهايتاً راهکاري براي حذف نگراني هايي که در جريان اصلاحات وجود دارد، ارائه خواهد شد. ضمن اينکه ايشان کانديدايي است که هم حزب و رسانه دارند و هم اولين کسي بوده که کانديداتوري خود را رسماً اعلام کرده است. اين طور نيست که براساس خواسته برخي افراد ايشان از صحنه انتخابات خارج شود.
اما در آن جلسه عنوان کردند اين فضا باز است. يعني اينکه کانديداها اقدامات خود را انجام مي دهند تا زمان مقتضي، در آن زمان بالاخره بايد به آن راهکار پيشنهادي بينديشيم، يعني همان موردي که من در اوايل بحثم به آن اشاره کردم.
در مورد اين جلسه هم يکي از همان ترفندهاي مطبوعاتي که بعضي مطبوعات جناح مقابل انجام دادند اين بود که اعلام کردند آقاي کروبي قصد دارد از انتخابات کناره گيري بکند. در حالي که موضوعي که ايشان اعلام کردند اساساً چيز ديگري بود ولي آنها گفتند به علت حضور کانديداي ديگر آقاي کروبي قصد دارد از انتخابات کنار بکشد، در حالي که ايشان گفته بودند کانديداها تلاش خود را مي کنند و صحنه انتخابات را پرشور مي کنند، بعد در زمان مناسب با هم در مورد آن مکانيسم وحدت آميز به توافق خواهند رسيد.
ولي تحليل رسانه ها اين بود که ايشان قصد کناره گيري دارد در حالي که از صحبت هاي ايشان چنين چيزي برداشت نمي شد. وقتي اين سوءاستفاده هاي رسانه يي انجام مي شود، اطرافيان کانديداها بايد به گونه يي پاسخ بدهند که جواب اين گونه شبهات ايجادشده را داده باشند. چون که ممکن است جامعه تحت تاثير همين شبهات قرار بگيرند و مثلاً فکر کنند يکي از کانديداها قصد کناره گيري از عرصه انتخابات را دارد.
من باز هم بازمي گردم به آن مکانيسمي که اشاره کردم، يعني گفت وگوي مستقيم بين کانديداها براي آنکه جلوي بسياري از اين اشتباهات و اقدامات سوئي که براي ايجاد اختلاف بين کانديداها و اطرافيان شان و احزاب صورت مي گيرد، گرفته شود. چرا که جرياناتي که در کنار آنها هستند، شايد به لحاظ خط فکري اختلافي نداشته باشند و شايد در شيوه عمل با هم تفاوت داشته باشند. فکر مي کنم گفت وگوي چندجانبه مي تواند به حل مشکلات و سوءتفاهم هايي که پيش آمده و در آينده هم پيش خواهد آمد، کمک کند.
درخصوص اين سوال شما، ما بايد صحبت هاي مختلف آقاي کروبي را در نظر بگيريم و صحبت و نظر اصلي ايشان همان صحبتي است که در جمع نمايندگان اقليت انجام دادند نه برداشت هاي يک خبرگزاري خاص.
کاغدهای بی خط سفید A4 که روی میزم بیکار افتاده اند اعصابم را خورد می کنند خیلی وقت است که با بحران نوشتن (سد نویسندگی) روبه هستم که تا همین 3 هفته پیش مجال کار کردن را هم از من گرفته بود. این بحران از وقتی شروع شد که به پیشنهاد سعید (رجوع به پست دلتنگی نوشتن ) شروع به خواندن کتاب عناصر داستان1 کردم بعد از مدتی در نوشتن داستان دچار وسواس نسبتا شدیدی شدم و در ادامه سیر این ماحرا شروع کردم به مقایسه داستانها و نوشته هام با داستان نویس هایی که در این کتاب به اون ها اشاره شده بود . من همیشه متوجه نقص های موجود در ادبیات داستانی خودمان بودم و هر بچه ای که چرخی در جهان داستان زده باشد متوجه عمده ضعف های نویسندگان مان می شود اگر چه که بسیاری از این ضعفها نطفه اش از خود سانسوری هایی شکل میگیرد که توسط اداره ممیزی کتاب و حتی قبل از آنکه داستان به دست ممیزی ارشاد برسد ناشران اقدام به سانسور و ممیزی می کنند. و بخش دیگر این ضعف عدم توجه کافی نویسندگان ا به عناصر داستان و عدم داشتن تفکر و اندیشه در سیر و روند تکمیلی داستان است(هیچ ربطی هم به پیر و چوان بودنش ندارد) این ها را ننوشته ام که ژست بگیرم و داد برنم که وای ادبیات مان را باد برد و آه چه وچه و.......
از طرف دیگر برای منی که تازه ترم اولم در دانشگاه شروع شده بود ، نسبت به این محیط تازه(دانشگاه) که به عنوان دانشجو هیچ شناختی نداشتم و فقط ازآن شنیده بودم برقرار کردن توازن میان کار و درس خواندن در این محیط تازه برایم سخت بود و برای همین تصمیم گرفتم کم تر کار کنم و با این محیط سر و کله بزنم .
در 2 ماهه اول دانشگاه فهمیدم دانشگاه هیچ چیزه خاصی به من نمیدهد در واقع دانشگاهی که دیدم با دانشگاهی که شنیده بودم تفاوت های زیادی داشت بارها و بارها به خودم لعنت فرستادم که چرا من این قدر احمقم که که فراموش کردم که آدم ها ی اطراف من همه در موقعیت ها زمانی ،مکانی و اجتماعی خاصی به دانشگاه رفتند و من در شرایط متفاوت از اون ها وارد دانشگاه شدم در این شرایط بود که من موندم با آواری از آرمانشهری (شاید این بخش کمی اغراق آمیز باشد) که برای فرار از محدودیت هایی که برای فعالیت هایی که داشتم در ذهنم از دانشگاه ساخته بودم از اونجا که نردیک به دو سال است دارم روی خودم کار میکنم تا با شکست خوردن سر تعظیم جلوی مشکلات فرود نیاودم تصمیم گرفتم تا دانشگاه را واقعا همان طور که هست بپذیرم و باورش کنم .
البته ناگفته نماند که در طول ترم اول من یک تجربه مدیریت سخت ،سنگین اما موفقیت آمیز داستم که البته بدون داشتن همکاران خوبی که کنارم بودن هیچوقت ممکن نمیشد.
القصه صحبت سر بحران نوشتن من بود ؛زمانی که بچه بودم همیشه از دیدن این صحنه که نویسنده ها عصبانی می شدند و نوشته هاشان را مچاله می کردند حیلی لذت می بردم اما در این چند وقت که این مرض به من هم سرایت کرده جال آن بی چاره ها را می فهمم و از ایت وضعیت متنفر شده ام.
در طول این مدت نمایشنامه در دست داشتم که قرار بود برای دوست خوبم امیر حسین اشرفی بنویسم تا سال آینده به اجرای صحنه ای برود و در این مدت بخش عمده تمرکز من بر روی این نمایشنامه بود روزو شبم بخاطر این نمایش نامه بخصوص از چند وقت پیش با هم یکی شده و تنها دلگرمی این ایت که کار خوب از آب در بیایید.
ساعت 1:15 بعد از نصف شب است کاغدهای بی خط سفید A4 که روی میزم بیکار افتاده اند اعصابم را خورد می کنند خیلی وقت است که با .........................
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم و دلم برای نوشتن تنگ شده بود . نوشتن و گفتن این جملات از کسی که ادعای نویسندگی دارد و کارش نوشتن است و به قول معروف نانش را ازاین راه در می اورد عحیب است . اما خب نوشتن کار سرسری و الکی نیست ،اگر قرار بود هر کسی از خونه اش قهر می کنه ، بلند شه و بیاید ونویسنده شود که خار و مادر هر چه مخاطب و خواننده وهمه همه به...می رفت!
( اگر چه شرایط کنونی چندان فاصله ای با چیزی که نوشتم ندارد ).نوشتن شرایط و لوازم خاص خودش را می خواهد ، مثلا یک نوشت ابزار روان که موقعی که با آن می نویسی راحت باشی ، صدای کشیده شدن نوکش روی کاغذ گوش را کر نکند و یا جان تو نوشت ابزارت بالا نیاید تا یک کلمه را تمام و کمال بنویسی و خلاصه چیزهایی مثل این که شاید به نطر غیر مهم باشند اما باور کنید که خیلی مهم اند می گویید نه ، به جهنم ! ( مودبانه اش را نوشتم ).چیز مهم دیگه برای نوشتن ذهنی آزاد است که با توجه به شرایطی که دولت 8+1 برای ما فراهم کرده بطور کل ذهن آزاد در هیچ بنی بشری پیدا نمی شود
البته ذهن آزاد با ذهن بی دغدغه کاملا فرق دارد . منظور از ذهن آزاد ، ذهنی است که بتواند به خوبی بر روی دغدغه هایش تمرکز کند و اندیشه و تفکرش را در غالب آنچه می نویسد به مخاطب و خواننده اش ارائه دهد وگرنه نویسنده بی دغدغه مثل دریاچه خشک شده است که به لعنت سگ نمی ارزد.
باور کنید خیلی دلم می خواهد راجع بع غم نان و هرزه بودن قلم نویسندگان ،هنر ! هنر مندان و تئوری روشنفکران !مملکت بنویسم ولی از آنجا که فقط اعصاب خودم را با نوشان به .... می دهم پس فعلا به جهنم مودبانه اکتفا می کنم تا زمانی که سرم درد گرفت و حسابی خواستم اعصابم را به ...بدهم حتما راجع به این مسئله خواهم نوشت .
چیز مهم دیگری که وجودش برای نویسنده ازاکسیژن هم ضروری تر است ، خواننده است که البته پیدا کردن این یک فقره در این روزگار برتی همه نویسنده ها آسان نیست !اما از خواننده های عادی مهمتر یک سری خواننده خاص خاص است که وجود آنها برای من حداقل خیلی مهم است . باور کنید اینقدر خوب است که آدم یک شوهر خواهر خوب مثل سعید داشته باشد که خودش هم نویسنده باشد و وقتی یک از داستانها یا نوشته هایت را می دهی بخواند ، حرص و جوش بخورد که مثلا " پیرنگ داستانت چنین و چنان است و فلان قاعده داستان نویسی کلاسیک را باید رعایت می کردی و نکردی و ..." تو هم از روی بد جنسی گاهی وقت عمدا چیزهایی بنویسی و بدهی دستش که حرصش را بیش تر در بیاورد تا خلاصه کار را به جایی برسانی که برگردد و به خواهرت بگوید "نمی شه فراز بی خیال نوشتن بشه و بره سراغ یک کار دیگه " و احتمالا هم خواهرت هیچی نگوید ، چون آخرین باری که داستانت را بهش دادی آنرا گذاشته توی کشوی میزش در خبرگزاری و از آن موقع تا به حال که یکسال از آن می گذرد نگاه هم به آن نیانداخته و به وبلاگت هم فرصت نمی کند سر بزند و تنها چیزی که از تو زیاد می خواند و روی آن خیلی زیاد حساس است – و همین حساسیت او ترا روز نامه نگار کرده – مقالات، نقدها و خبرهایی است که این طرف و آن طرف می نویسی . خب پس کاملا طبیعی است که وقتی شوهر خواهرت آن جمله را بگوید ، خواهرت چیزی نگوید و نهایتا اگر خیلی خواهری کند چپ چپ به شوهر خواهرت نگاه کند که یعنی به خودش نگو ! و بعد هم خودش غیر مستقیم به تو بگوید و تو هم کم نیاوری
یک چیزی بنویسی بدهی به خواهرت تا بدهد شوهرش بخواند وحسابی آمپر بچسباند تا اینکه یک روز صبح ساعت 7 صبح با ماشینش بیاید تهدیدت کند" یا بی خیال نوشتن می شوی یا با ماشین از روت رد میشوم " تو هم می گویی " این دوتا فرقی با هم نداره وتازه اولی بدتره " . بعد هم سعید با سرعت 120 کیلومتر در ساعت تو را زیر می کند و تو از خواب بلند می شوی می بینی در حال نوشتن این چرندیات خوابت برده بوده !!
| فراز انصاری(سروش هدایت راد)
|
توضيحات ...
وب نوشته های فراز انصاری(سروش) ترانه سرا و روزنامه نگار